تبليغاتX
دل نوشته

دل نوشته

....برای تنها عشقم علی....

 

سلام

دوستان خوبم این آخرین پست منه

آخرین دل نوشته ای که نوشتم رو براتون میذارم

 

قلمی مینویسد کلمات سر میخورد بر روی کاغذ

کاغذ سیاه میشود دیگر سفید نیست

مثل دل ما آدما سیاه با رگه های سفید

بارالهی آمدم عاشق شوم

خندیدی مرا

خواستمت یاریم کنی

رو گرداندی از من

خواستم جدایی را تجربه کنم

گریه آموختی مرا

خواستم با غم تنهایی زندگی کنم گفتی زندگی شوخی بیش نیست

و گذر کردی

چون شوخی تمام شده بو د

و دیگر نفسی نمانده بود  

برای این دل شکسته

 

 همیشه عاشقت خواهم بود

موفق و پیروز باشید

یاعلی

سحر طهرانی

۱۳۸۸/۰۳/۰۲

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت13:32توسط سحر | |

 

 

سلام

امشب دلم خیلی گرفته از همه، بیشتر از همه از خدا از خدایی که از ۵سالگی رو به قبله اش ایستاده ام و با دستهای کوچیکم قنوت گفتم

دلم گرفته تا حالا هر چی ازش خواستم بهم نداده

خدایا ازت دلگیرم خدایا دلگیرم

مامان امشب جلوی چشمم دردمیکشید نمی دونستم چکار کنم جزء گریه خدایا مگه یه آدم چقدر طاقت داره خدایا مامانم خسته است میشنوی صدامو .من که کسی رو ندارم مونس من مامانمه مهدی کوچولو چکار کنه

این آخرین بار که ازت چیزی میخوام خدایا بشنو صدامو

وقتی مهدی با صدای بچگانه اش میگه من اذیت کردم مامانو که حالش بد شد دلم میخواد همون موقع بمیرم

خسته ام خسته ام خسته ام

خسته ترم نکن جواب بده

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت0:0توسط سحر |

 

 

وقتی هيچ نگاهی زخم منو نمی ديد تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهميد!

وقتی   تو گير ودار حادثه کم آوردم وقتی که با هر نفس رو دست شب می

مردم ، قلب تو منجی اين زخمی در به در شد!شب به شب گريه هام ،رو

دست تو سحر شد

از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم ! با تو غرورمو از جاده پس گرفتم ، وقتی

 که آسمون هم غروبمو نمی ديد ، وقتی که هر پنجره به هق هقم می

خنديد ، وقتی که از سايه ها زخم های کهنه خوردم ، تو بازی سرنوشت

باختنمو می بردم با قلب شب کشيده ات به داد من رسيدی ، حتی  به خاطر

 من از خودتم بريدی يادم نمی ره خوبم مرهم زخمم شدی ، يادم نرفته

 چقدر به پای من کم شدی ! نيستی نيستی  ولی باز تويی که دردمو می

بينی!

هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی بهترينم

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت20:52توسط سحر | |

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت11:59توسط سحر | |

 

سلام

عشق من تو که اومدنت شروعی دوباره بود برای من زمینی

کسی که خدا برایم از  آسمان زیبایش فرستاد

کسی که طلوعی بود در تاریکی مطلق

بهار امسال زیبایی دیگری دارد با تو که برای من همیشه عشق را به ارمغان می آوری

به امید روزی که با هم سال نو را جشن بگیریم

دوست داشتنی من تا سر حد مرگ تا پایان جاده ی بود و نبود

دوستت دارم

عزیزترینم سال نو مبارک

التماس دعا

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت11:34توسط سحر | |

 

يا تو زيباتر شدی يا چشمام بارونيه

اين قفس باز ولی قلب من زندونيه

من پشيمون می کنم جاده رو از رفتنت

تو نباشی می پره عطرتم از پيراهنت

می خوام آروم شم تو نمی ذاری

هر دو رحمن عشق و بيزاری

همه دنيا رو زير و رو کردم

تو رو شايد دير آرزو کردم

قدم های آخر رو آهسته تر بردار

واسه من کابوس فکر آخرين ديدار

بغض اين آهنگها ما رو تا کجا برد

شايدم تقديرمون امشب به رحم آمد

به تلافی اون همه تلخی گله هاتم طعم عسل شد

غم معصومانه ی چشمات

به تبسم تازه بدل شد

ميشه با من هزار و يک سال

به بهانه ی قصه بمونی

همه ی مرثيه های سکوتم به بهار تو باغ غزل شد

نفس کشيدن دل سپردن مثل دريا مهم هستند

از تو خوندن با تو موندن مقصد من راه من

همين رويا آرزوها سر گذشت آه من

نرفته برگرد که شايد خدا

گذشت از گناهم

تو مثل بارون غمو آسون می بری از ياد من

با تو خوب بی غروبم خاطرات شاد

زار و خسته دل شکسته

بی نوا شيرين من مرغ آمين

کی به فرهاد می رسه فرياد من

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت23:30توسط سحر | |

در خود توان نوشتن نمی بینم

اما می نویسم شاید مرهمی یابد دردم

امسال هم گذشت

نمی دانم با چه کسی بر سر ستیز بودم

اما در عزای حسین

من تنها به سوگ نشستم و در تاریکی اتاقم گریه کردم

آدمکهای لباس بر تن بدانید من امسال بیشتر از پیش عزادار بودم

در سوگ حسین و روزهای خوب از دست رفته خود گریستم

چرا فکر میکردم خوشی ادامه دارد

و گل لبخند همیشه بر لبهایم می ماند

ایام خوش کودکی ام با خاطرات تلخ جوانی ام قیاسی نیست

امشب در سکوت شب

نجوای خود را برای آسمانم زمزمه کردم تا به معبودم بگویید

معبودم من را بازگردان به دوران کودکی ام

دورانی که در آغوش پدرم می خوابیدم

و او با دستان پر مهرش نوازشم میکرد

خدایا من را بازگردان

من حال را نمی خواهم

من آینده را نمی خواهم

من گذشته ام را می خواهم

با آن اتاق های تو در توی خانه یمان

با شیطنت ها و خنده های کودکانه ام

افسوس که آن زمان نمی دانستم چه ایام و روزگار با ارزشی را از دست میدهم

خدایا بازگردان آنچه را که از من گرفتی

نگذار روزهای خوب گذشته ام برایم خاطره ای دست نیافتنی بماند

نگذار...............

 

سحر طهرانی

۱۳۸۷/۱۰/۱۸

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت16:49توسط سحر | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت12:33توسط سحر |

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت18:47توسط سحر |

تقدیم به کسانی که امسال منو از عزداری محروم کردن به گناه بی گناهی

خسته ام  خسته ام خدایا میشنوی صدامو

تنها دل خوشی زندگیم ممنونم که تنهام نمیذاری

با تمام وجود دوستت دارم

التماس دعا

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت10:3توسط سحر | |