نگاه میکنم نمیدانم به کجا
نگاهم نگاه کودکی سرگردان است
چرا کسی به چشمانم نگاه نمیکند
نگاهم به برگ های زرد بر روی زمین می افتد
چقدر بی کس است مثل من
چقدر بی اهمیت جلوه میکند که همه به راحتی از رویش میگذرند
باز هم مثل من
چه کسی می گوید من خوشبختم
وقتی خودم از زندگی بیزارم
از خودم بیزارم
از نگاه ها بیزارم
از اینکه دوست داشتن ها دروغ باشد بیزارم
از نامی که هویت من است بیزارم
من را با نام دیگر بخوان
مرا با نامی بخوان که من را
از زندگی امروز و دیروزم جدا کند
پس مرا برهان از بند اسارت
چه کسی در می یابد مرا
هیچ کس هیچ کس
نگاهی به صفحه کاغذ میکنم
چه مینویسم مگر کسی حرفم را میفهمد
اصلا می خواند که بفهمد
نه من همان برگ زرد پاییزم
که بر زمین افتاده
تو هم از من گذر کن
همچون بقیه که گذر کردن
و با شنیدن صدای قدم های خود بر روی برگهای زرد
لذت می برند
و به تمام نا تمام من فکر نکردند
سحرطهرانی
۲۸|۷|۸۷
|