|

در خود توان نوشتن نمی بینم
اما می نویسم شاید مرهمی یابد دردم
امسال هم گذشت
نمی دانم با چه کسی بر سر ستیز بودم
اما در عزای حسین
من تنها به سوگ نشستم و در تاریکی اتاقم گریه کردم
آدمکهای لباس بر تن بدانید من امسال بیشتر از پیش عزادار بودم
در سوگ حسین و روزهای خوب از دست رفته خود گریستم
چرا فکر میکردم خوشی ادامه دارد
و گل لبخند همیشه بر لبهایم می ماند
ایام خوش کودکی ام با خاطرات تلخ جوانی ام قیاسی نیست
امشب در سکوت شب
نجوای خود را برای آسمانم زمزمه کردم تا به معبودم بگویید
معبودم من را بازگردان به دوران کودکی ام
دورانی که در آغوش پدرم می خوابیدم
و او با دستان پر مهرش نوازشم میکرد
خدایا من را بازگردان
من حال را نمی خواهم
من آینده را نمی خواهم
من گذشته ام را می خواهم
با آن اتاق های تو در توی خانه یمان
با شیطنت ها و خنده های کودکانه ام
افسوس که آن زمان نمی دانستم چه ایام و روزگار با ارزشی را از دست میدهم
خدایا بازگردان آنچه را که از من گرفتی
نگذار روزهای خوب گذشته ام برایم خاطره ای دست نیافتنی بماند
نگذار...............
سحر طهرانی
۱۳۸۷/۱۰/۱۸
|